تبلیغات
مطالب عاشقانه - خلاصه داستان رومئو و ژولیت
تاریخ : یکشنبه 21 خرداد 1391 | 06:05 ب.ظ | نویسنده : erfan hosseinzadeh
رومئو و ژولیت را می‌توان مشهورترین اثر نقاش انگلیسی فرانک دیکسی (۱۸۵۳ - ۱۹۲۸ میلادی) دانست، اثری که در سال (۱۸۹۰) و در دوران افول ارزشهای عصر ویکتوریایی ثبت شده‌است.
دیکسی با این که یکی از منتقدین سر سخت مدرنیته هنری بود و جبهه گیری‌ها و سخنرانی‌هایش در مقام اعتراض به هنر مدرن بیش از آثارش به شهرت رسید، اما کارهایش وی را به عنوان رئیس آکادمی سلطنتی هنر بریتانیا، در معرض اتهام قدیمی و منسوخ بودن قرار داد.
وی همواره از هنر مدرن به عنوان ریشه گرایشاتی مضر و بیمارگونه نام می‌برد که بخشی از آن را به دلیل واکنشی عاجزانه در مقابل زیبایی مطلق و بخشی دیگر را به دلیل کم کاری ذاتی آثار مدرن هنری می‌دانست. به همین دلیل در اکثر آثار وی می‌توان رد پایی از تمایلات پِری-رافائِلیت (به انگلیسی: Pre-Raphaelite Brotherhood) در فضایی درام گونه را دید که به بهترین نحو، در رومئو و ژولیت ویلیام شکسپیر و در آن ایوان معروف به تصویر کشیده شده‌است.
این اثر هم اکنون در نگارخانه هنر شهر ساتهمتون در انگلستان نگهداری می‌شود.
 
خلاصه داستان رومئو و ژولیت - ویلیام شکسپیر 

رومئو و ژولیت از دو تا خانواده‌ی کله گنده! بودن که از قدیم‌الایام با هم دشمنی داشتن و عمراً کنار نمیومدن با هم. هر وقت هم بین اینا درگیری می‌شد، کلی تلفات می‌داد. 
رومئو عاشق یه دختری بود به اسم رزالین و خودش رو می‌کشت واسه دختره ولی رزالین اصلاً عین خیال‌ش نبود و این موضوع خیلی رومئو رو اذیت می‌کرد. یه روز دوست‌جونِ رومئو برای اینکه یه کم تفریح کنن و حال رومئو بهتر بشه و انقدر به رزالین فکر نکنه، بهش خبر میده که خانواده‌ی فلانی - خانواده‌ی ژولیت اینا در واقع! البته اون موقع، رومئو نمی‌دونسته که اصولاً ژولیتی وجود داره - یه مهمونی بزرگ قراره برگزار کنن و کلی دختر خوشگل اونجا هست از جمله رزالین و اگه بیای با هم بریم، می‌تونی کلی رزالین رو دید بزنی. رومئو میگه نه، اونا من رو می‌شناسن. بعد اگه اونجا ببینن من رو که بدون دعوت اومدم به مهمونی‌شون، فکر می‌کنن قصدم مسخره کردن‌شون بوده، بعد دعوا راه میفته. ول‌ش کن اصلاً. دوست‌جون‌ش میگه خب می‌تونی ماسک بزنی. کسی نمی‌شناسدت، چیز غیر متداولی هم نیست. خلاصه انقدر اصرار می‌کنه تا رومئو از رو میره و قبول می‌کنه. 
روز جشن، رومئو و دوست‌ش میرن توی مراسم شرکت می‌کنن و کلی همه رو دید می‌زنن و اینا تا اینکه وسط مراسم بزن برقص، رومئو ژولیت رو می‌بینه و یک دل نه، صد دل عاشق‌ش میشه. آخر سر طاقت نمیاره و میره جلو با ژولیت حرف می‌زنه و آمارش رو می‌گیره و می فهمه خانواده‌ش کی‌ن و اینا و تاااازه دوزاری‌ش میفته که عاشق دختر خانواده‌ای شده که شدیداً دشمن خانواده‌ی خودش محسوب میشن ولی بازم از رو نمیره. (جزئیات مکالمات رو ننوشته بود توی یه وجب کتاب که!) وقتی رومئو داشته با ژولیت صحبت می‌کرده، یکی از اطرافیان صدا ش رو می‌شناسه و به پدر ژولیت خبر میده که رومئو بدون دعوت با یه ماسک روی صورت‌ش اومده که مراسم ما رو مشخره کنه و بیاین سریعاً حال‌ش رو بگیریم. پدر ژولیت برای اینکه مراسم به هم نخوره قبول نمی‌کنه و میگه الان نه، بذارش برای یک فرصت مناسب. 
شب از دیوار باغ ژولیت اینا میره بالا و توی باغ میره و میره تا می‌رسه زیر پنجره‌ی اتاق ژولیت. همون موقع ژولیت میاد توی ایوون و شروع می‌کنه توی دل‌ش بلند بلند با رومئو حرف زدن! و کلی به عشق‌ش اعتراف می‌کنه و هی رومئو رو ناز میده و اینا. رومئو خان هم که توی تاریکی نشسته بود و همه رو گوش می‌کرد، یهویی میاد بیرون و شروع می‌کنه قربون صدقه‌ی ژولیت رفتن و همون جا این دو نفر بر اساس شناخت عمیقی که از هم پیدا کرده بودن، به هم قول میدن که با هم ازدواج کنن و قرار میشه هر وقت ژولیت آمادگی‌ش رو داشت، خبرش رو بده به رومئو. رومئو هم خوشحال و خندون میاد خونه. فردا صبح کله‌ی سحر، رومئو میره دنبال یکی از دوستان‌ش که آدم مذهبی‌ای بوده که جریان رو بهش بگه و ازش بخواد مراسم ازدواج رو براشون انجام بده. ژولیت هم یکی رو می‌فرسته که خبر بده آماده‌س برای ازدواج. خلاصه مراسم انجام میشه و ژولیت بدو بدو برمی‌گرده خونه. همه چیز گل و بلبل بوده تا اینکه یه روز رومئو داشته برای خودش راه می‌رفته که می‌بینه دوست‌ش با اون یارو! که توی مهمونی صدای رومئو رو شناخته درگیر شدن و کار به توهین و کتک‌کاری و بزن بزن می‌کشه و دوست رومئو کشته میشه. تا اون زمان رومئو سعی می‌کرده مشکل رو مسالمت‌آمیز حل کنه ولی وقتی می‌بینه اینطوری شد، اون رو ش بالا میاد و می‌زنه طرف رو می‌کشه. بعد تازه فکر می‌کنه که این چه کاری بود آخه؟ روابط دو خانواده فقط بدتر میشه با این اتفاق‌ها و دیگه اصلاً جرات نمی‌کنن ماجرای ازدواج‌شون رو علنی کنن. اون آقایی که مراسم ازدواج رو برای رومئو انجام داده بود، بهش میگه برو از ژولیت خداحافظی کن و یه مدت برو یه شهر دیگه، همون جا بمون تا آبا از آسیاب بیفته. بعد من خودم مارجای ازدواج شما رو به خانواده‌هاتون میگم. شاید این جریان باعث شه اینا دشمنی دیرینه‌شون رو کنار بذارن. شب رومئو دوباره از دیوار باغ میره بالا، از پنجره میره توی اتاق ژولیت، طی مراسمی ازش خداحافظی می‌کنه و صبح زود از همون راهی که اومده بود، میره بیرون و عازم سفر میشه. (مراسم‌ش هم به کسی مربوط نیست!) 
اوضاع تقریباً خوب بوده تا اینکه پدر ژولیت براش یک عدد همسر با شخصیت انتخاب می‌کنه و میگه فلان روز مراسم ازدواج‌ه. خودت رو آماده کن. ژولیت هم داشته سکته می‌کرده که حالا چی کار کنه؟! کلی عذر و بهانه میاره که ما هنوز عزاداریم و از این حرفا ولی پدرش قبول نمی‌کنه. وقتی می‌بینه دیگه چاره‌ای نداره، میره پیش دوست رومئو - که مراسم ازدواج رو انجام داده بود دیگه - و میگه به نظرت من چی کار کنم؟ اصلاً جرات ندارم که بگم قبلاً ازدواج کرده‌م. 
دوست رومئو میگه اصلاً خودت رو ناراحت نکن. برو خونه و کاملاً ادای آدمای خوشحال رو دربیار و عادی رفتار کن. من یه دارو بهت میدم که باید شب قبل از عروسی بخوری‌ش. این دارو باعث میشه ۴۲ ساعت - شایدم اشتباه چاپی بوده و اصل‌ش ۲۴ ساعت‌ه! نمی‌دونم - بخوابی و بدن‌ت سرد بشه کاملاً. 
صبح وقتی میان دنبال‌ت می بینندت که مُردی! و می برندت به مقبره ی خانوادگی‌تون. من به رومئو نامه می‌نویسم و ماجرا رو بهش میگم. اون میاد و از مقبره درت میاره. فقط نباید بترسی. مطمئن باش طوری‌ت نمیشه. اگر هم قبل از اومدن رومئو توی مقبره بیدار شدی، نباید بترسی. چاره‌ش همین‌ه فقط. 
ژولیت دارو رو میگه و وقت‌ش که میشه، خیلی تردید داشته که دارو رو بخوره یا نه اما موقعی کهمراسم عروسی رو توی ذهن‌ش مجسم می‌کرده، می‌دیده واقعاً چاره‌ای نداره و بالاخره دارو رو می‌خوره. 
صبح که داماد میاد دنبال ژولیت، می‌بینه که ژولیت مرده. همه جمع میشن و با کلی اشک و آه، جسد رو می‌برن میذارن توی مقبره‌ی خانوادگی. (جزئیات رو نمی‌دونم متاسفانه) 
از طرف دیگه، نامه‌ها به دست رومئو نرسید! فقط یهویی خبر مرگ ژولیت رو می‌شنوه و سریع خودشرو می‌رسونه به مقبره که برای آخرین بار ژولیت رو ببینه. 
داماد هم گیییر داده بوده و از جلوی مقبره تکون نمی‌خورده. هی قدم می‌زده همون دور و اطراف. 
دوست رومئو هم وقتی می‌بینه رومئو نتونست خودش رو برسونه - نمی‌دونست نامه‌ها بهش نرسیده - خودش راه میفته بره ژولیت رو از مقبره بیاره بیرون. 
رومئو وقتی می‌رسه به مقبره، داماد شاخ شمشاد رو می‌شناسه؛ داماده هم گیر میده تو کی هستی که داری دزدکی میری توی مقبره. خلاصه با هم گلاویز میشن و رومئو می‌زنه طرف رو می‌کشه! یکی از سربازایی که چند متر اونورتر نگهبانی می‌داده، این صحنه رو می‌بینه و میره همه رو خبر کنه! رومئو میره داخل مقبره و جسد همسرش رو می‌بینه. کلی گریه و زاری می‌کنه، ژولیت رو می‌بوسه - مهم بود این صحنه‌ش - و از زهری که برای خودش خریده بوده می‌خوره و در جا می‌میره. چند دقیقه بعد ژولیت بیدار میشه - به هوش میاد در واقع - و جسد ماه داماد! و همینطور رومئو رو می‌بینه و می فهمه چه بلایی سرش اومده. اون هم رومئو رو می‌بوسه و از باقیمونده‌ی زهر می‌خوره. وقتی می‌بینه اثر نکرد و شاید کم بوده مقدارش، با خنجر رومئو خودش رو می‌کشه. - اینجا رو خوب اومد. سخت‌ه آدم با خنجر خودش رو بکشه - وقتی دوست رومئو می‌رسه با سه تا جسد روبرو میشه. بعدش هم خانواده‌های اجساد! میان و دوست رومئو ماجرای عشق رومئو و ژولیت رو براشون تعریف می‌کنه و میگه شاید خون بچه‌هاتون باعث شه دست از این دشمنی بردارید. خانواده‌ها هم متنبه میشن و داستان تموم میشه... حالا اگه آدم متن اصلی و مفصل داستان رو بخونه، در صورتی که باور کنه پسرها موجوداتی قابل اعتماد و لایق عشق و دخترها انقـ َ َ َ ــــدر دوست‌داشتنی هستن، احتمالاً خیلی غصه می‌خوره. من خودم همین صحنه‌ی گریه‌های رومئو و بیدار شدن ژولیت رو دیدم توی یه کلیپ و اعتراف می‌کنم وقتی داستان رو می‌خوندم، نمی‌دونستم باید یاد فیلم‌ه بیفتم و گریه کنم یا کتاب رو بخونم و به متن خنده‌دارش بخندم. خلاصه، این رو نوشتم که هر کی میخواد بی‌دردسر و بدون یک اپسیلون زحمت، خلاصه رومئو و ژولیت رو بدونه، اینجا رو بخونه. بزن اون دست قشنگ‌ه رو!